نفسمون❤سایمان❤جوننفسمون❤سایمان❤جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
مامان مهسامامان مهسا، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
بابا وحیدبابا وحید، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
پیوند عشق من و همسریپیوند عشق من و همسری، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

◕‿◕نازلی بالام سایمان◕‿◕

زیباترین آرزو من

           برام هیچ حسی شبیه تو نیست... کنار تو درگیر آرامشم                     همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم           برام هیچ حسی شبیه تو نیست ...تو پایان هر جستجوی منی            تماشای تو عین آرامشه تو زیباترین آرزوی منی                 &nbs...
5 آذر 1392

سایمان خونه ی سویل جونی

خوشگلکم دیروز بعد از ظهر رفتیم خونه ی خاله لیدا اینا(دوست مامانی) وشما کلی با سویل دختر نازش بازی کردین وکلی بهتون خوش گذشت          چند تا عکس از شما دو وروجک ناز           ❤٨/آبان/٩١❤ سایمان نازم در ٣ماه و٢١ روزگی وسویل جون در١١ ماه و ٨ روزگی   ...
3 آذر 1392

سایمان در لاله پارک

نفس مامان دیروز رفتیم لاله پارک توی راه داخل ماشین از بس شیطونی کردی دیگه از دست شما کلافه شدم تو راه هم پشیمون شدم میخواستم به بابایی بگم که برگردیم خونمون بس که شما اذیت کردی به خاطر اینم که روز تعطیل بود پارکینگش هم خیلی ترافیک بودو شما قند عسلی همش تو ی ماشین گریه میکردی وقتی هم که داخل مجتمع شدیم شما یه بلایی سر مامانی و بابایی اوردی تا از بیرون رفتنمون پشیمونمون کردی چند باری اونجا رفته بودیم اینقدر اذیتمون نکرده بودی ولی ایندفعه واقعا از بیرون رفتنم پشیمون شدم  می خواستی خودت راه بری چون اونجا شلوغ بود توی دست و پا بودی و زمین  میخوردی و هرجا که خودت دلت میخواست اونجا میرفتی به خاطر این کارهای شما نتونس...
2 آذر 1392

سایمان و لباس سنتی

نفس مامانی دای دای امیرو زندایی شهلا چند روزی بود رفته بودن شیراز خونه ی خاله جون اینا که این لباس سنتی ها رو زحمت کشیدن واسه شما سوغاتی اوردن. دای دای و زندالی جونم دستتون دردنکنه                                                               ...
2 آذر 1392

سایمان و سه چرخه سواری

قند عسلم چند روزی هست که با اشاره سه چرخت رو که بالای کمدت بودنشون میدادی و با خودت یه چیزایی میگفتی من هم امروز تصمیم گرفتم تا بیارمش پایین تا باهاش بازی کنی وشما هم دور برش روگرفتی انگاری ازش خوشت اومده نفس مامان فعلا که خوب سرگرمت کرده.خوشگل مامانی یاد روزی افتادم که واست رفتیم این سه چرخه رو خریدیم شما حدود  8 ماه بود که تو دل مامانی بودی چقدر روزا وسمون زود گذشته و پسرک نازم الان بزرگ شده و میخواد که سوار سه چرخش بشه                                   ...
1 آذر 1392

سایمان و پکیج کودک نخبه

نفس مامان حدود دو ماه پیش این پکیج رو واست خریدیم تا با شما کار کنیم و کلمات رو یادت بدیم.چند تا از کارت ها رو زدم به دیوار اتاقت و بهت یاد دادم(سگ،جوجه،گربه،توپ،مسواک،بادکنک) وشما یاد گرفتی بهت میگم جوجه هانی(جوجه کو)میگی اوودا(اونجا)و بدو بدو میری تو اتاقت و عکسش رو نشون میدی و میگی دووده(جوجه) .میگم گربه هانی(کو)میری نشون میدی و میگی چییش،چییش(پیش،پیش) .فعلا این دو تا کلمه رو یاد گرفتی بقیه کارت ها رو من اسمشون رو میگم وشما نشون میدی و نمیتونی تلفظ کنی.                  اینجا...
28 آبان 1392

سایمان وقربانی دای دای امیر در روز تاسوعا

پسرک نازم دای دای امیر مثل هر سال امسال تاسوعا هم گوسفند خرید تا قربانی کنه قرار شد امسال هم بیاره تو حیاط خونه ی ما،پارسال به خاطر کوچولو بودن شما دای دای نخواست قند عسلی زیاد اذیت بشه خونه ی ما نیاورد ولی امسال گفتیم بیاره...نفس مامانی خواب بودی بیدارت کردیم تا چند تا عکس ازت بگیریم که شما هم خواب آلودی                       ...
22 آبان 1392

16ماهگی

ماهگیت مبارک قند عسلم           پسر نازم همدم تنهاییم یک ماه دیگه از با تو بودن گذشت نفس مامان یک ماه بزرگتر شد. به سلامتی ١٥ ماهگیتم تموم کردی و خیلی ازکارها رو یاد گرفتی. الو کردن رو یاد گرفتی و گوشی رو که برمیداری میگم الو کن میبری سمت گوشت یعنی الو میکنی ...وقتی میگم وای سر سایمان خورد زمین خوشگل مامان زود دستت رو میبری رو سرت و باید حتما بوسش کنم تا خوب شه بای بای کردن رو یاد گرفتی و اگر کسی خونمون باشه موقع رفتنش بای بای میکنی خوشحالم میشی و فکر میکنی شما رو هم با خودشون میبرن...به تازگی رقص جدیدی یاد گرفتی وقتی آهنگی میشنوی ایستاده دور خودت میچرخی مخصوصا آهنگ(سامی بیگ...
17 آبان 1392